همیشه وقتی اسم سوریه و داعشوتو تلویزیون یا شبکه های اجتماعی میشنیدم،سریع از ش دور میشدم،بسکه برام دردناک و زجر آورن!و همیشه به طرز عمیقی از زجر دادن سوریه ای ها توسط داعش ناراحت میشم،اما به محض عوض کردن کانال و مطلب،دیگه همه چیز یادم می رفت! اما انگار تقدیر جور دیگه ای داره رقم میخوره! همیشه از هر چیزی که هراس داری ،گرفتارش میشی! همسرم میخواد بره سوریه! نمیتونم و نباید جلوشو بگیرم،اما خیلی ناراحتم،میترسم بره و دیگه نبینمش،شهید بشه،اسیر بشه،... و من اصلا در خودم این همه قدرت نمیبینم که بخوام باهاش کنار بیام.امروز یکی از بدترین روزهای من بود،حالا باید دایم دلم بلرزه برای روزی که میاد و مقابلم می ابسته و بهم تاریخ دقیق رفتنش و اعلام میکنه،و من به رسم عاشقی باید تاب بیارم و ببندم ساکش و همراه اعتقاداتش بشم وبدرقه اش کنم.عشقمو ! بذارم بره! پیش یک عده آدم از خدا بیخبر ! روزی که بره همه روحم و با خودش میبره.از همین الان دلم برای نفسهای تو خوابش که همیشه مثل لالاییه برام و الان داره آتیشم میزنه،تنگ شده!ای کاش داعش نبود!!
برچسب:
نویسنده: آریا یزدانی