از آخرین باری که به اینجا اومدم و مطلب نوشتم زمان زیاد ی میگذره.اونموقع دختری بودم با قلبی سرشار از احساس و استرس جشن عروسی.و الان بانویی نوپا در یک زندگی جدی و منطقی.
بعضی وقتها از تاتی تاتی خودم تو این زندگی خندم میگیره.بیشتر از اینها تو زندگی روی خودم حساب کرده بودم.اما انگار همیشه باید یک جای حساب و کتاب غلط ازآب در بیاد.
خیلی چیزهای زندگی جدید عجیبه.
اولیش اینکه تا وقتی خونه پدرم بودم همش خدا خدا میکردم زودتر برم سر زندگی خودم.حالا که تو این زندگی هستم لحظه های خونه پدری رو گدائی میکنم.
دوم اینکه نمیدونم چرا فکر میکردم قراره تو زندگی جدیدم اتفاق خاصی بیافته.یا فکر میکردم زندگی من با همه زندگی ها فرق میکنه.همیشه وقتی روال تکراری زندگی دیگران رو میدیدم ،با خودم میگفتم این خیلی بده که بعد از چند سال زندگی اینقدر معمولی و یکنواخت بشه.زندگی من اینطور نخواهد بود.اما غافل از اینکه خودم و زندگیم دچار همین روزمرگی شدم.اونم نه بعد از چند سال.بلکه تنها بعد از دو هفته.و این خیلی دردناکه.چرا فکر میکردم میتونم جلوی این روزمرگی رو بگیرم.یک جور خلا تو وجودم حس میکنم.هیچ وقت فکر نمیکردم اون حرارت و شور و اشتیاق قبل از ازدواج اینقدر سریع فروکش کنه.خیلی زود همه چیز عادی میشه.به محض شروع اولین روز کاری لعنتی.
صبح بیدار باشو صبحانه.تمیز کاری خونه وناهار و انتظار و انتظار و انتظار و عصر حضور دوباره مشترک زیر یک سقف بدون بر اورده شدن انتظارات .تنها خوردن شام و اینترنت لعنتی و تلویزیون لعنتی تر و خواب.و دوباره محیا شدن برای فردایی تکراری تر ا زامروز.
خونه جدید با فضای جدیدش خیلی زود برام عادی و قدیمی شد.
برچسب:
نویسنده: آریا یزدانی