امروز سر مسئله ای حالم خیلی گرفته بود و تو دلم زمین و زمان و مقصر میدونستم.تو همین حال بودم که پدرم بهم زنگ زدو گفت که دلش برام تنگ شده. تازه فهمیدم خیلی وقته که سراغ بابامو نگرفتم.سراغ مردی رو که تمام لحظات خوش زندگیش رو فدای بزرگ شدن ما کرد که ما هم زود فراموشش کنیم.نمیدونم چرا بعضی وقتها اینقدر از اطرافیانمون غافل میشیم.امشب اومدم برای مشکلات خودم دعا کنم دیدم پدر و مادر مهربونی که الان تو این سن عوض آرامش به فکر یک سقف برای بچه هاشونن از من محتاج ترند.پدری که بعد از 40 سال تو بیابون و سرما و گرمای طاقت فرسا موند تا یک لقمه حلال برای ما بیاره.مادری که تو این40 سال از تمام وجودش برای ما گذاشت و ما تو یک خونه راحت نشستیم و تلاشهاشونو رو قضاوت کردیم.به قولی بیرون گود نشستیم و گفتیم لنگش کن.و الان چقدر احساس حماقت میکنم از آرزوهای بلند گذشته.پدرو مادری که یک دفعه از عرش به فرش اومدند و دیگه نتونستند کمر راست کنند. پدری که وقتی ماشین مدل بالاش و خونه اش رو فروخت نفهمیدیم داره غرور و اعتماد به نفسش و میفروشه.و وقتی ماشین قدیمی رو خرید داشت سعی میکرد خودش رو تو روند زندگی گم کنه ،که دیگه خودش با خودش رو در رو نشه که از دیدن خودش خجالت بکشه.و مادری که وقتی برای دانشگاه و رفع نیازهای ما طلاهاش رو میفروخت میخندید و ما چه ابلهانه اون خنده ها رو باور میکردیم و چه بی رحمانه و بی خردانه تلاشهاشون رو نادیده می گرفتم و به حساب وظیفه پدر ومادری میگذاشتیم.
نمیدونم خدا به گریه های نیمه شب دختری که دلش برای پدر و مادرش خونه ،رحم میکنه و دعاهای این دختر نمک نشناس رو در حق پدر و مادرش اجابت میکنه!
خدایا گره از تمام مشکلات خانواده ام باز کن و عزت و بزرگی رو دوباره بهشون برگردون.
برچسب:
نویسنده: آریا یزدانی