خرید بک لینک

امروز جمعه 4 فرودین سال 91 بود.وقتی داشت سال نو می شد، خوشحال بودم.اما اعتراف میکنم که دیگه الان برام خوشایند نیست.حسادت بد دردیه.متوجه نیستی کی بهش مبتلا میشی.فقط وقتی به خودت میایی میبینی همه وجودت رو گرفته.راستش نمیدونم واقعا به این بیماری دچار شدم یا توهم ابتلا به این بیماری رو زدم.راستش داستان از وقتی شروع شد که مهمونی خونه یکی از اقوام دعوت بودیم.از اون اقوام که حسابی با هم دارین اما به روی هم نمیارین.خلاصه اینکه از اون شب تا حالا زندگی برام زهر شده.خیلی نا امیدم.یک حسی بهم میگه در آینده هم مثل گذشته قراره رو یخ بدوم و این خیلی بده! یعنی قراره مثل همیشه ازش عقب بمونم .تو همه زمینه ها قراره ازش عقب باشم.شاید تفکرم خیلی منفی گرایانه باشه اما این برداشت از یک سری تجربیات خیلی تلخ گذشته که تعدادش هم کم نیست سرچشمه میگیره.هیچ وقت تو زندگیم اتفاقی نیافتاده که خلاف این برام ثابت بشه.همیشه فکرهای من روشنفکرانه بوده .اما من نمیتونستم به فکرها و ایده های خودم جامه عمل بپوشم اما دیگران همیشه فکرهای منو دزدیدن و به خاطر شرایطشون تونستن از من پیشی بگیرن.این منو آزار میده.من همیشه از فقر میترسیدم.و همیشه هم دامانم رو گرفته.بعضی وقتهافقر یعنی اینکه نداشته باشی یک لباس نو بخری یا نداشته باشی خوب بخوری.اما یک زمانی هم فقر اینه که وقتی لازمه و وقتشه نداشته باشی پول کلاست رو بدی .یا اینکه وقتی 8 ترم از کلاسی رو رفتی و حالا که میخوایی نتیجه بگیری دیگه پول ادامه کلاس رو نداشته باشی.دقیقا مثل اینکه قبل از یک شیرجه عالی تو آب یک استارت خوب داشته باشی اما به محض رسیدن به سکوی پرش،سکو بشکنه و خودت و سکو توی آب ،بدون هیچ برنامه ای قوطه ور بشین و به اطرافیانت که دارن مدالهای رنگارنگ و به گردنشون میندازن نگاه کنی .هرچه داد میزنی که بابا یکی از اون مدالها حق من بوده،همه فقط روشون و برمیگردونن و میگن زنده ای؟ خب پس! همین که زنده ای خدا رو شکر کن. اینقدر هم داد و فریاد نکن.به جای این حرفها برای پرشهای بعدی خودت رو آماده کن.و باز تو بلند میشی و خسته تر از همیشه از استخر بیرون میایی و خودت رو آماده میکنی و دوباره و سه باره و ..... این داستان تکرار میشه.

نمیدونم بعد از بار چهلم چی کار باید کرد؟ آیا باز هم باید بیرون اومد و دوباره ادامه داد.یا اینکه نا امیدانه از استخر بیایی بیرونو بگی این ورزش منو دوست نداره.تا وقتی که صدات در نیومد و مدام شاهد موفقیت دیگران هستی و ازدرون داری داغون میشی، هیچ کس هیچی نمیگه .اصلا انگار از این وضعیت هم راضین.میگن آخ دیدی چی شد ایندفعه هم شکست.حالا بذار ببینیم خودش چی کار میکنه.بهمون گیر میده که چرا تخته رو درست نکردیم ؟!همچین که میبینن ساکتی،خودشونو میزنن به کوچه ای که هممون خوب آدرسشو بلدیم.

وقتی هم که یکم احساس ناراحتی میکنی فقط بلدن بگن بابا تو دیگه خیلی نا امیدی.خب شد کج نیستی

.مایو و عینک خوب که داری.غافل از اینکه اینقدر تلخی شکستهای شناگر زیاده که شیرینیه لحظه ای مایو عینک نمیتون کامش رو شیرین کنه.عجب آدمهای پوچ گرا و ساده اندیشی که شیرینیه قهرمان شدن رو با شیرینی داشتن یک عینک و مایو مقایسه میکنن!

آخرش شناگر بی خیال شنا میشه.من چی کار کنم که نمیتونم بی خیال زندگی بشم!

ببخشید که خیلی تلخ بود.چند روزیه که فکر و روحم خیلی تلخه!

برچسب: نویسنده: آریا یزدانی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 8:16

صفحه بندی